درخشش دختران بسکتبالیست نیشابوری در مسابقات لیگ ملت‌های زیر ۲۳ سال آسیا دختر ۹ ساله جانباز مدرسه میناب، سرپرست معنوی پاراآسیایی ناگویا شد افزایش ۷ برابری تعداد جمعیت مجرد قطعی نسبت به دو دهه گذشته در کشور در ۵ دقیقه بدون خامه و ثعلب، بستنی درست کنید کسب مقام پنجم بانوی پینگ‌پنگ‌باز مشهدی در کشور عدم حضور سرمربی کره‌ای تیم ملی والیبال ایران در کنار این تیم در رقابت‌های آسیایی کاهش سهم زنان در دریافت مجوز نگارخانه‌ها در کشور ترکیب ۱۴ نفره تیم ملی والیبال زنان برای حضور در رقابت‌های قهرمانی آسیا ۲۰۲۶ مشخص شد اینفوگرافی | تنها در خانه؛ راهنمای گام به گام برای والدین بزرگ‌ترین دشمنِ شیردهیِ موفق را بشناسید دعوت از ۲ خراسانی به اردوی تیم ملی فوتسال دختران در رده جوانان مشهد و میزبانی این ایام چرا خواب زنان ۴۰ سال به بالا به‌هم می‌ریزد؟ چرا انتخاب لباس راحتی به‌اندازه لباس مجلسی اهمیت دارد؟ انجام غربالگری سلامت زنان سرپرست خانوار در کلینیک‌های مددکاری اجتماعی کشور کسب مقام سومی تیم بسکتبال ۳ به ۳ زیر ۲۳ سال دختران ایران در مسابقات آسیایی دختر ملی پوش کبدی مشهد راهی اردوی آمادگی در کشور هند شد
سرخط خبرها
به یاد همسر شهید آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای | حدادعادل، خاطره ازدواج دخترش را روایت می‌کند

به یاد همسر شهید آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای | حدادعادل، خاطره ازدواج دخترش را روایت می‌کند

  • کد خبر: ۳۹۸۸۵۶
  • ۲۱ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۱:۱۵
داستان درس‌آموز ازدواج رهبر سوم انقلاب اسلامی، حضرت امام سیدمجتبی خامنه‌ای از زبان دکتر حداد عادل روایت شده است.

به گزارش شهرآرانیوز، داستان درس‌آموز ازدواج رهبر سوم انقلاب، آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای، از زبان دکتر حداد عادل این‌گونه روایت شده است:

«سال ۷۷، خانمی به خانه‌ی ما زنگ زده بود و گفته بود که می‌خواهیم برای خواستگاری خدمت برسیم. خانم ما گفته بود: دختر ما در حال حاضر سال چهارم دبیرستان است و می‌خواهد ادامه‌ی تحصیل دهد.

ایشان دوباره پرسیده بودند که اگر امکان دارد ما بیاییم دختر خانم را ببینیم تا بعد. اما خانم ما قبول نکرده بودند.

بعد خانم ما از ایشان پرسیده بودند که اصلاً شما خودتان را معرفی کنید؛ و ایشان هم گفته بودند: من خانم مقام معظم رهبری هستم. خانم ما از هول و هراس دوباره سلام علیک کرده بود و گفته بود: «ما تا حالا به همه پاسخ رد داده‌ایم. اما شما صبر کنید با آقای دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر می‌کنم». آن زمان خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود.

بعد از صحبت با من قرار بر این شد که آن‌ها بیایند و دخترمان را در مدرسه ببینند که هم دخترمان متوجه نشود و هم این که اگر آن‌ها نپسندیدند، لطمه‌ای به دختر ما نخورد.

طبق هماهنگی قبلی، خانم آقا آمدند و در دفتر مدرسه او را دیدند و رفتند.

چند روز گذشت و من برای کاری خدمت آقا رفتم. آقا فرمودند: «خانم استخاره کرده‌اند، جوابش خوب نبوده است.»

یک سال از این قضیه گذشت. مجدداً خانواده‌ی آقا تماس گرفتند و گفتند که ما می‌خواهیم برای خواستگاری بیاییم. خانم بنده پرسیده بودند که چطور تصمیمتان عوض شده؟

آقا گفته بودند: «خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و دفعه‌ی اول، چون خوب نیامده بود، منصرف شدند» و خانم آقا هم گفته بودند: «چون دخترتان، دختر محجبه، فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم که خوب آمد و اگر اجازه بدهید، بیاییم.»

آن زمان دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور هم شرکت کرده بود. پس از مقدمات کار، یک روز پسر آقا و مادرش با یک قواره پارچه به عنوان هدیه برای عروس آمدند و صحبت کردیم و پس از رفتن آقامجتبی، نظر دخترم را پرسیدم، ایشان موافق بودند.

بعد از چند روز خدمت آقا رفتیم. آقا فرمودند: «آقای دکتر! داریم خویش و قوم می‌شویم.» گفتم: «چطور؟» گفتند: «خانواده آمدند و پسندیدند و در گفت‌و‌گو هم به نتیجه‌ی کامل رسیده‌اند، نظر شما چیست؟» گفتم: «آقا! اختیار ما دست شماست.»

آقا فرمودند: «نه! شما، دکتر و استاد دانشگاهید و خانمتان هم همین طور. وضع زندگی شما مناسب است، اما زندگی من این طور نیست. اگر بخواهم تمام زندگی‌ام را بار کنم، غیر از کتاب‌هایم یک وانت بار می‌شود. این جا هم دو اتاق اندرون و یک اتاق بیرونی است که آقایان و مسئولین در آنجا با من دیدار می‌کنند. من پول ندارم خانه بخرم. خانه‌ای اجاره کرده‌ایم که یک طبقه مصطفی و یک طبقه هم مجتبی زندگی می‌کند.

شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند حالا که عروس رهبر می‌شود، چیز‌هایی در ذهنش باشد. ما این طور زندگی می‌کنیم. اما شما زندگی نسبتاً خوبی دارید. حالا اگر ایشان بخواهد وارد این زندگی شود، کمی مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. می‌خواهد قم برود و درس بخواند و روحانی شود. همه‌ی این‌ها را به او بگو، بداند.»

من هم به دخترم گفتم و ایشان هم قبول کرد. آقا در زمان قبل از رئیس‌جمهوری‌شان، در جنوب تهران خانه‌ای داشتند که آن را اجاره داده‌اند و خرج زندگی‌شان را از آن درمی‌آورد؛ ایشان حقوق رهبری نمی‌گیرند و از وجوهات هم استفاده نمی‌کنند!

هنگام صحبت درمورد مراسم عقد و مهریه و… آقا فرمودند: «در مورد مهریه، اختیار با دختر شماست. ولی من برای مردم خطبه‌ی عقد می‌خوانم، سنت من این بوده که بیشتر از ۱۴ سکه، عقد نخوانم و تا حالا هم نخوانده‌ام. اگر بخواهید، می‌توانید بیشتر از ۱۴ سکه مهریه معین کنید، ولی شخص دیگری خطبه‌ی عقد را بخواند. از نظر من اشکالی ندارد. چون تا حالا بیش از ۱۴ سکه برای مردم عقد نخوانده‌ام، برای عروسم هم نمی‌خوانم.»

من گفتم آقا! این طور که نمی‌شود. من با مادرش صحبت می‌کنم، فکر نمی‌کنم مخالفتی داشته باشد.» در مورد مراسم عقد هم گفتند: «می‌توانید در تالار بگیرید، ولی من نمی‌توانم شرکت کنم.» گفتم: «آقا هر طور شما صلاح بدانید.»

فرمودند: «می‌خواهید این دو تا اتاق اندرونی و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید. هر چند نفر جا می‌شوند، نصف می‌کنیم؛ نصف از خانواده‌ی ما و نصف از خانواده‌ی شما را دعوت می‌کنیم.» ما حساب کردیم و دیدیم بیشتر از ۲۰۰-۱۵۰ نفر جا نمی‌شوند. ما حتی اقوام درجه‌ی اولمان را هم نمی‌توانستیم دعوت کنیم، اما قبول کردیم.

آقا غیر از فامیل، آقای خاتمی، آقای هاشمی و آقای ناطق و رؤسای سه قوه و دکتر حبیبی را دعوت فرمودند. یک نوع غذا هم درست کردیم.

نقل از حجت‌الاسلام پاینده از اعضای دفتر رهبر معظم انقلاب

منبع: ماهنامه اشراق

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.